خــمـــوش

[سلام]

واسه هیچی ام که نشده واسه خوابم باید برم پیش یه روانشناسی چیزی؛رسماً چندین ساله نمیخوابم شب ها،گاهی تایم خوابم بهتره، مثلاً ۳،۳ونیم میشه راضی ام به این تایم خواب ولی گاهی که بیشتر اوقاتم هست به بدترین شکلش بیدارم،مثل این روزهام....

یعنی تا صبح نشه؛مغزم قبول نمیکنه که باید بخوابه!خیلی وقتا کلا نمیخوابم،انگار دو روز بیدارم؛و این بده....چرا؟چون با این وجود باز شبش زود خوابم نمیبره :)

دلم میخواد یه خواب عادی داشته باشم مثل خیلی ها،دلم میخواد یه زندگی عادی داشته باشم مثل خیلی ها،افکار عادی،روحیه عادی،حرف های عادی،احساسات عادی....

چرا ندارم؟چون غیرعادی ام🤌🏻(منطقی ترین جواب)

دلم میخواد یه سه تار بگیرم و برم کلاس بعدشم یه پیانو بخرم!صبح تا شب فقط بزنم به عبارتی بنوازم!ولی اگه این افکار استخدامی و درس از مغزم بره بیرون به تمامش میرسم....به همین زودی قید تمامش رو میزنم و میرم سمت تمام کارایی که دوست دارم و از خودم منع کردم این همه ساله...!

کلی کار دارم تو ذهنم ولی نرفتم سمتشون....فرصت نبوده،شایدم بوده بهونه میکنم؛نخواستم درواقع،اینطوری درست‌تره جمله!

چرا نمیتونم از چیزای عادی مثل الان بنویسم تو وبم،چرا مغزم هی داره بهم میگه اینطوری ننویس برو تو فاز دلتنگی و اینا....

این روزها انقدر حالم بده که تپش قلبم دوباره شروع شده،باز باید قرص بخورم!انقدر حالم بده که با هر قاشق غذایی که میخورم معدم شروع میکنه به درد گرفتن‌!انقدر حالم بده که خواب ندارم!انقدر بد که با کوچیکترین حرف بهم میریزم!انقدر که کوچکترین تداعی اشکمو در میاره!

میدونی شاید اینایی که نوشتم رو هرکی بجز نزدیکام ببینه متوجه نشه،یعنی مطمئناً متوجه نمیشه چون ما خندان و با غرور ادامه می‌دهیم از درون است له و آسفالت شده ایم....خیلی هاشو نزدیکا هم نمیدونن و نمیبینن....

یاد یه شعر افتادم از حضرت سعدی که میگه:

گر زخم خورم ز دست چون مرهم دوست،یا مغز برآیدم چو بادام از پوست.،غیرت نگذارم که نالم به کسی،تا خلق ندانند که منظور من اوست....

نگاه چه قشنگ گفته،یعنی آدم بخواد هرچقدر این حالو بگه نمیتونه به زبان عادی توضیح بده که این دوبیتی حضرت سعدی انقدر قشنگ کل حال منو توصیف میکنه البته برای بیان حالم که دیگران هم شاید متوجه نشن به این دلیله....اونجاش که میگه مغز برآیدم چو بادام از پوست یعنی انقدر شدید اذیت شم از دستت که مغزم از سرم بزنه بیرون باز هم نمیگم،چون غیرتم نمیزاره مردم بفهمن حال بدم بخاطر تواِ....

چقدر زیبا نه؟حکایت خیلی از ماهاست....

وقتی حالم بده هی میخوام یجوری خودمو خالی کنم،وبم و دفترهای خاطرات روزانم بهترین مکان های دنیان واسم....واسه حال بدیام....

در پایان،دارم آهنگ گوش میدم و فقط دارم یه صحنه تکراری ای که اتفاق نیوفتاده رو تو ذهنم مرور میکنم به مراتب....خسته ام نمیشم از تکرارش،ولی خسته شدم از این فکر....ملتمس دعاییم....

اگه میخونی یچی بگی بد نیستا!!روزگارانتان خوش....

+ چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۱| 2:58|GHAZAL| |