|
خــمـــوش
|
[سلام]
یهو از ۱۴۰۲ پریدیم به ۱۴۰۴
امروز ۱۸ مرداد ۱۴۰۴ و بعد از دو سال دارم مینویسم.چقدر اینجا واسم امنه،و چقدر میتونم خودم باشم.نه تظاهر،نه فیلم،نه تاکید به رفتاری....
ولی چقدر این ۲ سال همه چی تغییر کرد؛انگار منو کوبوندن دوباره از نو بهم شاخ و برگ دادن،دقیقا نمیدونم از کجا و چرا!
امّا گویا عشق میتونه یه همراه همیشگی و خاطره خوب بشه تو ذهنت،حتی اگر در بدترین حالت خودش باشه و یا حتی اگر در بهترین حالت خودش باشه هم،دیگه تاثیر سوپرمنی روت نداره :)
نمیتونم بگم از این که دیگه احساس سرخوشی بهم دست نمیده از دیدنش خوشحال باشم یا ناراحت!یا از اینکه دیگه اصرار نمیکنم و بعضی رفتارهایی که دست خودم نبود رو دیگه ندارم خوشحال باشم یا ناراحت!اینکه فقط حالش خوب باشه اوکیم و دیگه گیر سه پیچ نیستم؛منو باید به خوشی واصل کنه یا اندوهگین کنه نمیدونم!
انگار که تو این ۷ ، ۸ ماه با فاصله ۱۰ سال وارد بزرگسالی شدم و از این بابت باید خرسند باشم یا به حزن بشینم رو هم نمیدونم!
نمیدونم شاید به قول دوستی تاثیر تمام به نتیجه نرسیدنهاست،یا شاید به نظر خودم تجربه هرآنچه آرزویش را در این رابطه داشتم است!
ولی یچیزایی رو از خودم میدونم،دیگه آهنگ نمیتونم گوش بدم چون نمیخوام وارد فاز دیگه ای غیر از زندگی روتین و روزمره شم،اگر موسیقیای بخواد گوشمو بنوازه بیکلامه که خودم صحنههاشو تو ذهنم کنار هم بچینم،دیگه نمیتونم تا خروس خوان بیدار باشم ته ته تهش ساعت ۱ونیم خوابم و صبح زود بیدارم،دیگه دیدن اسمش رو صفحه گوشیم منو به تپش قلب نمیندازه،دیگه پیگیر آنلاینی و افلاینیش در تمام فضای مجازی نیستم،دیگه وقتی بخوام بهش زنگ بزنم استخاره نمیکنم گوشی برمیدارم یا بسمالله سلام میدم.
انگار که چیزی به نام آدرنالین دیگه درونم وجود نداره؛چیزی منو به وجد نمیاره،اما اینو میدونم قبلا اینطور نبودم نسبت بهش،کوچیکترین چیز از جانبش منو به اوج آسمونها میبرد.میشدم یه پرنده که از جو خارج میشد در این حد آدرنالین :)
میگم که انگار با فاصله زیاد وارد بزرگسالی یا نمیدونم شاید اگه اسم دیگه ای بگم وارد فاز جدیدی از افسردگی درونم شدم.واقعا حوصله هیچکسی رو ندارم،واسه بودن ها و موندن ها اصرار نمیکنم،دیگه حال حرف زدن ندارم حتی در مورد شخص مورد نظر چه برسه چیزا و اتفاق های عادی زندگیم.حتی دیگه شنونده خوبی هم نیستم.نمیگم دوست دارم تنها باشم؛یا اطرافم خلوت باشه!حضور داشته باشن ولی با من کاری نداشته باشن.
الان تو گوشم داره آهنگ moonlight sonata بتهوون پخش میشه،انگار دارم تو یه شهر خلوت و سرد(ترجیحا شهرهای شمالی روسیه)خودم و خودم زیر نور ماه قدم میزنم و به هیچی فکر میکنم در واقع نمیدونم به چی فکر کنم.
خلاصه که بعده ۲ سال این اندراحوالات ما بود؛خلاصه که حتی در نوشتن هم تمام استعدادم رو از دست دادم ولی الان انگاری معجزه شد بعده مدتها....
مراقب خودتون و خودتون باشید.اینو کسی داره بهت میگه که تا سرحد مرگ واسه خاطر کسی رفته....
بدرود.