خــمـــوش

[سلام]

لحظات میگذرند....

در چهار دیواری اتاق،گوشه ای مینشینی....دنج ترین کنج را انتخاب میکنی همانجا که روزها و شب ها را میشماردی برای دیدنش،همان کنجی که بوی خاطراتش را میدهد....!!خیره به دیواری سفید،قلم به دست افکار میدهی میخواهی شروع کنی به نقاشی روی آن دیوار،در سکوتی مطلق خیره نگاهش میکنی،افکارت از کار افتاده....هیچ به یاد نمی آوری،دیوار هم تورا به سکوت وا میدارد....هندزفری را به گوش میزاری و باز هم خیره به دیوار،قلم افکارم تکان میخورد....‌

شروع میکند به نقاشی،از همان اول را شروع میکند بیشتر از من به یاد داشت....از تمام زوایا نقاشی میکند و من محو تماشا....بین آن خط خطی های دیوار یک چیز گنگ میماند،خیلی کمرنگ،سعی در پر رنگ کردنش دارم....چندبار با قلم پر رنگش میکنم....

آه به یادم آورد،آن لحظه که از یاد رفته بود....خاطره ای جدید از سلول خاکسری مغزم....رنگ و لعابش میدهم،پر رنگ و پر رنگتر میشود برایم....

چرا از یادم رفته بود!!یا چرا بیاد آوردم اصلا!!

اما هرچه بود،حس خوبی به وجود آورد!!

حالا که دقت میکنم!!

در تمامت بودم....در تمامم بودی....!!تو هم عاشق بودی گویا!!شاید من ندیدمت یک زمانی،"آن زمان که گِله میکردی چرا نیستی؟؟کم شدی!!آن زمان که میگفتی؛کاش پیشم بودی میدیدمت سخته از راه دور با تلفن حرف زدن....

اصلا شاید تو هم زمانی بهم نیاز داشتی و من کم شده بودم....شاید کلا اشتباه از من بود....نباید دوریمان باعث کم شدنمان میشد....

من چه میدانستم،با ندیدنم و کم بودنم همه چی را بهم میریزی!!آیا من مقصر بودم؟؟کاش جواب میدادی....

دلم تنگ شده....یک جا خواندم سخت است تحمل دوری کسی که زنده است و نمیتونی ببینیش....وقتی هستی!وقتی هستی!چرا؟؟؟؟

*بارانی که به چشمانش میخورد....نوری که به چشمانش می تابید...در وهم و خیالم آری!!تو هم بودی....در خیالم بودی؟؟

•تو هم دوستم داشتی؟؟چرا نفهمیدم....واقعا نفهمیدم؟؟

پررنگش کردم،باز هیچ جز تو نیافتم....دیوار سفید سیاه خاطراتم را مرور میکنم،روزها....ساعت ها....سالها....تمامش به تو ختم میشود....کاش باشی و بگذرد این عمر....

# آری دوستم داشت....

#زندگی برزخی بیش نیست....

+ شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۸| 3:31|GHAZAL| |

•سلام•

نمیدانم این روزها را!!چه چیزی باعث شده بنویسم و بنویسم....با اینکه حس خوبی نیست به اینجا امّا....

امّا آرزویم این است،تورا به عالمیان بشناسانم....به عالمیان....

شاید روزی روزگاری....

این وب برای خودم درست شده بود مثلا....میبینی همه جا هستی!!مرا به حال خودم رها نمیکنی....هرجا و هرجا هستی.....پارادوکسی که میشه به کار برد "پر از خالی از توام"....جالبه،پر از خالی از تو....

چطوری میشه! تاحالا این حالت رو داشتی! کاش داشتی،کاش....

خوددرگیری ای که این روزها دچارشم،کاش لمس میکردی دردش رو....خیلی ماهر بودی،فکرش رو نمیکردم....مهارت میخواد،بهت افتخار میکنم بار دیگر....^_^

فقط عمیق بخوان "دل تنگت هستم"

لبخند بزن مهم نیست،تو فقط بخند....کاش داشتمش....کاش تا پایان عمر داشتمش،هیچوقت تمام نمیشد،هروقت هوسش را میکردم میخندیدی برایم دلبرجانم....

*صبح روز دوشنبه،وقتی....

#ادامه مطلب به زودی بدون رمز میشه....

#ادامه مطلب به مدت ۲۴ ساعت بدون رمز....


ادامه مطلب
+ یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۸| 23:59|GHAZAL| |

♡...سلام...♡

کتاب خاطراتم را ورق میزدم،

چقدر دلم هوایت را کرد....

چقدر دلم پر کشید برای بودنت....

چقدر خواستم دستانم را بگیری....

چقدر خواستم نگاهت کنم....

یا تو نگاهم کنی؛

میگفتم:اینطوری نگاه نکن،سختمه،نمیتونم....و تو شدتش را بیشتر میکردی....رویم را برمیگرداندم تا چشمانی که خیره به من شده را نبینم....میدانی چرا؟؟تاب نگاهت را نداشتم،قلبم از کار می افتاد....دوباره که نگاهت میکردم؛لبخند میزدی میگفتی دیوونه ای تو....اینجا فهمیدم نگاه ها بیشتر از مغز میفهمند....

دلم دستانت را خواست؛میدانی دستانت،زندگی من بود....روبروی هم نشستیم دستانم را گرفتی،نمیدانستم دستان هم میتوانند حرف بزنند....هروقت دستهایم را میگرفتی،خودشان را به مردن میزدند تا تو گرمشان کنی....محکم فشارشان میدادی،تا گرم شود....نمیدانستی فیلمشان است وقتی در دستانت قرار میگرفتند خودشان را به سرما میزدند تا گرم شوند....اینجا فهمیدم دستها هم میفهمند....

دلم خندهایت را خواست؛گاهی اوقات میخندیدی،من باعثش بودم،آن لحظه زمان صبر میکرد و حالت خنده ات را با چشمانم عکس می انداختم یادم نرود،یادم نرود وقتی میخندیدی من درگیر حالت خنده ات بودم....چگونه یک انسان انقدر زیبا میتواند بخندد!!وقتی میخندیدی تغییر ساختار هوای اطرافم را میدیدم،انرژی ای که ساطع میکردی به اطرافم امکان نداشت به کسی که روبریت بود القا نشود....فهمیدم انرژی خندهایت میتواند هر ساختاری را تغییر دهد،انسان که جای خود دارد....

دلم آغوشت را خواست!!آغوش....چگونه بگویمش!!وقتی هیچ کلمه ای توان توصیفش را ندارد....آغوشی که گاه و بیگاه در آن قرار داشتم....وقتی میگفتی بیا بغلت کنم!!وقتی هرجا بی واهمه،در آغوشت بودم....وقتی زندگیم به آن خلاصه میشود دیگر از چه بگویم!!دیگر از چه بگویم....

دلم آغوشت را خواست،بدون چاشنی ای....فقط آغوش....نگاهم نکن،نخند برایم،دستانت را نمیخواهم....فقط آغوش....همین....

+ جمعه هشتم شهریور ۱۳۹۸| 20:54|GHAZAL| |