خــمـــوش

[سلام]

بگذار درد بکشد این قلب!بگذار درد بکشد این روح!

بگذار آنقدر این دل،تنگ شود تا از پا افتد!

دیگر دلیلی نیست برای این دردها!!دیگر دلیلی نیست،امّا من غمگینم....

چیزی میخواهم؛

حست کنم تا پایان عمر!امّا،دنیا قادر به برآورده کردن نیست!میدانی؛منتظرم،منتظر به پایانش....روزی که رها شوم از این جسم،آن روز عید من است....

امّا....

معجزه در قطره اشکی است!معجزه در تمام روح آدمی است!معجزه در موسیقی ای نهفته است؛که خدا برایت برای حال روحت فرستاده،موسیقی ای که با تمام علاقه ای که به نوازنده اش داری امّا نشنیده بودی،ندیده بودی؛انگار خدا پنهانش کرده بود که دستت بهش نرسد تا وقتی بخواهد خودش برایت بفرستد و تمام حال و روح و زندگی ات را دگرگون کند....

من یقیناً به معجزه ایمان دارم!عشق او و حال من معجزه من است....

تمام حجم مغزم از دلتنگی پر شده است،کلمه ای برای نوشتن از حالم پیدا نمیکنم،

حال این روزهایم....عجیب عجیب عجیب....آنقدر عجیب که لحظه ای خندان،لحظه ای  گریان....مانند نوشتنم که نمیدانم از چه میخواهم بگویم....تمام سختی های دنیا رو آورده به زندگی ام؛خدایا رحم کن به حالم،به زندگی،خودت میدانی....

امّا در میان تمام اینها او را میخواهد دلم....امّا در میان تمام اینها میخواهم میخواهم خدا میخواهم....

امّا....


برچسب‌ها: عشق
ادامه مطلب
+ سه شنبه چهارم خرداد ۱۴۰۰| 20:59|GHAZAL| |