خــمـــوش

[سلام]

فرق عمق آسمان و عمق زمین درچیست؟

اگر انسان به اعماق زمین فرو رود یا به عمق آسمان ها پرواز کند؛فرقش فقط در آسمان و زمینش است،فرقی به حالت ندارد اگر غرق در افکار خودت باشی،بین این دو فرقی نیست....

من هم گاهی در اعماق زمین و گاه در آسمان هام،و این روزها در اعماق زمین زندگی میکنم،شاید هزاران دلیل دارم برای اوج نگرفتن!هزاران هزار دلیل....

چه انسان درگیر است!و چه سرسخت....

گاهی فکر میکنم چرا باید جنگید؟چرا باید مدرک داشت یا شاغل شد یا عاشق شد چرا برای رسیدن به هرچیزی باید جنگید؟چرا خدا زمین را برای بنده های معمولی اش هموار نمیکند؟چرا تمامش پستی و بلندی؟

گاهی نه میجنگم نه توقع دارم نه چیزی میخواهم از دنیا؛و این روزها در این احوالاتم اصلاً خوب نیست اصلا....

میخواهم کاری کنم،امّا نمیخواهم!انگار انگیزه ای نیست حتی برای نوشیدن یک لیوان آب....حتی برای خوابیدن!

زمین آنطور که توصیفش میکنند خوب نیست،انگار در تمام طول زندگی ات یک دشمن نامرئی داری!و همین که یک قدم برمیداری زیر پایت را خالی میکند و به اعماق زمین میروی!

خیلی جاها انتظارات دیگری از خودت از بقیه داری،در کار در تحصیلات در پیشرفتت در تلاشها و در دیدگاهت داری و خیلی جاها برعکسش شده؛گاهی میترسم از دیدی که الان نسبت به خودم برای آن دنیا دارم که برعکس تفکراتم نشود!

در جهان پیچیده ای هستیم،مغزم درد میکند از فکر کردن به همه چی،کاش کوچکترین و ناچیزترین ذره این دنیا بودم نه اشرف مخلوقاتش،اشرف بودن سخته؛انسان بودن سخت...

گاهی حس میکنم عجیبم بخاطر حرفاهایم و بیان این حرف ها پیش کسی که خیلی فکر نمیکند چیز عجیبیه شاید ۱۰ درصد مردم به این مسائل فکر کنن،کلا مردم فکر نمیکنند!خیلی ها اصلً فکر نمیکنند نه درمورد این مسائل درباره هر چیزی اندکی فکر نیست....

من دنیایم را در آخرت ساختم و ذوق دارم برای مرگم؛ میخواهد چه شود بعد از این دنیا؟هیچی جز رهایی و آزادی و واقعیت....

ما قبل از دنیا آمدن در دنیای دیگری بودیم که بعد وارد رحم مادر شدیم و فکر میکردیم و ترس ورود به این دنیا را داشتیم و بعد از تولد تمام ذهنمان از دنیای قبل پاک شده،ولی  مرگ آگاهیست با تمام تفکراتت....

 

*این ذهن خسته است*

+ یکشنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۰| 5:18|GHAZAL| |

[سلام]

اوج میگیرم به ژرفای خیال؛تمام حال و خیالم اوست!

گاه مغزم سوالی میکند،که چرا انقدر کسی در من جای دارد؟و پاسخم به او فقط این است چون جای دارد!از کجا آمده و چگونه و تا کجا میخواهد پیش برود را نمیدانم!

دیوار عشق آلود مغزم،دیگر جایی برای چیزهای دیگر ندارد!آلوده شده به عشقش....

گاه خود را در سن ۴۰ سالگی و گاه در ۸۰ سالگی تصور میکنم؛تا کجای دنیا قرار است فقط در ذهن و خیالم باشد؟کی همیشگی دارمش؟ساده بگویم،همیشگی زمانی است که هر روز باشد،هرلحظه صدایش را بشنوم،هروقت بخواهم غرق در آغوشش شوم،آنقدر عمیق و قابل درک شود حالم برایش که هرچیزی که مانع تمام احساساتم میشود را کنار بگذارم،همیشگی زمانیست که نیمی از روزم را کنارش باشم....

آدم تشنه از خوردن آب در لحظه سیر نمیشود و آدم گشنه هم از غذا؛و آدمی که در عشق تشنه و گشنه است آن هم سالیان سال،هر چقدر بگذرد از عشق سیر نمیشود....

من جنگ زده ای در عشقم،گاه به صلح نشسته و گاه با شلیک گلوله به سمت خود پیروزی را از آن او میکنم....

گاهی فکر میکنم کاش جای آدم ها برای یک ساعت عوض میشد،چقدر خوب میشد نه؟من جای او و او جای من؛و تمام حالم را خودش تجربه میکرد....

این روزها روحم در معدنی کار میکند که هرچقدر حفاری میکند چیز خالصی نمیابد،و سردرگم باز هم به کندن ادامه میدهد،حتی نمیداند دنبال چیست!؟!؟تمام روزها به خنثی ترین حالتش میگذرد،از تمام آدم ها بدش می آید،تنهایی را میپرستد،و سکوت را ستایش میکند....

این روزها دیوارها حالش را جویا اند!دیگر با آنها هم حرف نمیزند،فقط به حفاری در افکار پرداخته و پرواز در ژرفای خیال....

"نمیدانم که هستم"

بهترین جمله این روزهایم!

و نمیدانم چرا هستم!؟تمام حال خوشایندی که برایم میماند تجربه این حس بود؟دلیل وجودم در هستی؟

دوست داشتم دنیا را با افکارم و حالم تغییر دهم،دوست داشتم تاثیرگذارترین شخصی باشم که دنیا از من یاد میکند،د،در حال حاضر اگر نباشم هم چیزی از دنیا کم نمیشود،انگار قطره ای در هوا بخار شود.

"چنان بخار میشوم که گویی نبودم"

 

+ چهارشنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۰| 18:11|GHAZAL| |