خــمـــوش

[سلام]

ای کاش روزی میرسید که تمامِ ناتمامم را تمام میکردم....کاش روزی میرسید که تنها چیزی که میدیدم خودم بودم و خودم....

آیینه،از من حرف میزد!!لذت پیچ و خم خیابان را میبردم!!غروب آفتاب که نمادم بود باز هم نمادم میبود!!دلخوشی های کوچک میماند!!و خودم بودم....

ساعت ۶ صبح بیداری!!رفتن دنبال دوستت و طلوع خورشیدی که از پشت کوها  معلوم بود!!غرق تماشا....در سرما پیاده تا مدرسه بروی....دلخوشی این ها بود....

کاش کسی نبود!کاش مثل خیلی ها فقط واسه خودم بودم!خواست خدا بود یا خواست دلم؟؟نمیدانم....!!خودم را میشناختم....غریبه ترین شخصِ زندگی ام خودم بودم....چیزی از خودم ندانستم!!گویا به دنیا آمده ام برای کسی دیگر زندگی کنم....

کاش باز هم از آبی آسمان لذت میبردم!کاش باز هم زیپ و دکمه کاپشنم را میبستم و در سرمای زمستان تلسکوپ به دست آسمان را نگاه میکردم و بعد از تلاش برای پیدا کردن ماه دراز میکشیدم و تک تک ستاره ها را می شمردم....کلافه میشدم که گمشان میکنم....سرما که به استخوان هایم نفوذ میکرد و بی حس میشدم....چشم از آسمان برمیداشتم!!

تصویر تاری از خودم به یاد می آورم!!آخرین باری که خودم را به یاد دارم در حال خندیدن به سوتی هایی که موقع سرود خواندن میدادیم بود و من به عنوان رهبر نمیتوانستم جلوی خنده خودم را بگیرم!!

چرا تمامش در مدرسه!!اصلا شاید آن موقع هم خودم نبودم....که تمامش را آنجا میبینم!!

خیلی قبل تر!!

در حال لی لی بازی کردن با دختر عمو و پسر عمو در حیاط بابابزرگ(مار سیاه مار سفید جلوشو بگیر) یا اسکیت با چرخ های شیشه ای که صدایش هر گوش سالمی را کَر میکرد با اینکه پاهایم را زخم کرده بود اما باز هم کم نمیاوردم،از اول آن کوچه تا انتهایش مسابقه بود هر روز....چقدر آن کوچه خاطرات برایم بزرگ بود!!از اول هم کم بیار معرکه نبودم به هر سختی ای که شده در صحنه حاضر بودم هنوز هم آثار آن زخم ها هست....!!

همیشه سعی و سعی کردم برای پیروزی....افتادم باز هم پا شدم ادامه دادم اما کنار نکشیدم!!انگار این روحیه کم نیاوردن نهادینه بود در وجودم!!

کمی جلو تر!!

ناگهان تنهایی را حس کردم...سن ۱۳-۱۴ سالگی....شاید همه اینطورند....تازه روحیاتم را شناختم،ولی در آن سن خیلی منزوی و آرام....۶تا دوست بودیم باهم ولی دوتا دوتا....خیلی جالبه با هم بودیم اما هرکی با یکی جورتر بود...من نقش خیلی آرامی در مدرسه داشتم....حضور کمرنگ ولی درونم پر از شور و شوق بود....کمتر میشناختند منو....بچه مثبت مدرسه و....دلیلش سن بلوغ بود فکر کنم....در خانه هم سر سازش نداشتم حرف باید حرف من میشد....این زمانی بود که کمی خودم را داشتم....

کمی جلوتر که میرویم دیگر هیچ و هیچ....!!برای خودم هرگز نبودم!!در رویا و عالم کسی دیگر....

آسمانم!نگاهش بود....ستارهایم!چشمانش....غروبم!نبودش....سرمای استخوان سوزم!حرفهای تلخش....طلوعم!حضورش....تمام اجزای آسمانم و دنیایم در او خلاصه شد...

چقققققدر داشتمش....چقققققدر!!عاجزم در گفتن این حجم از حضور شخصی که....!!

کاش آیینه از من حرف میزد!!کاش روزی،به همین زودی تمام شوَم....!!

 

#درد و درد و درد

+ چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۸| 22:10|GHAZAL| |

درد

غم

رنج

گویا زندگی ام با این سه میگذرد....

تا کی؟تا کجایِ این دنیا؟

یک روز صبح از خواب بیدار میشوی و میبینی همه دردهایت تمام شده!خوشحالی و پرانرژی تر از همیشه!میخواهی هرچه سریع تر از خانه بزنی بیرون و از زندگیت لذت ببری!ولی وقتی از جلو آیینه رد میشوی میبینی تصویرت توش نیست!برمیگردی میبینی روی تخت جا مانده ای!

#درد


ادامه مطلب
+ پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۸| 20:7|GHAZAL| |