|
خــمـــوش
|
[سلام]
امروز ۲۷ خرداد سال ۱۳۹۸....آخرین دوشنبه ای که در خوابگاه دانشجویی به سر میبرم،آخرین ۲۷ خرداد در شهری دور از خانه،این مقطع از زندگیم را دوست داشتم،با اینکه سختی بسیار بود و حال روح و روانت خوب نبود خیلی،و خیلی چیزها تغییر کرد!!اما با این حال دوست داشتم!!
خانواده ای ۱۰ نفره....شاید واقعا از خون هم نبودیم اما روحمان در هم آمیخته بود....حالا که فکر میکنم واقعا سخته دوری از این خانواده و دوری از این جو.....
دلم به تمام دعواها،دیوونه بازی هامون تنگ میشه دوستای خوبم!!انگار قانون اینجا این بود که حق نداشتی ناراحت باشی،وقتی غمگین بودی انقدر به پروبالت میپیچیدن که نمیتونستی به غمت فکر کنی!!دلم واسه با هم گشتنامون،واسه چایی خوردن ها....!!واسه همه چی تنگ میشه!!چهار سال زمان کمی نیست،یک عمرِ که در کنار هم گذروندیم!!
شاید سخت بود دوری اما عادت کرده بودم به وجود همتون!!
لقبایی که واسه هم میذاشتیم!!مهندس ۶۰۰(فِری)
گُلی،سادات،عرفان(فاطمه)،مرغ(شبیه)،نفیس،سوسن غریب،مدافع(زهرا)،و دوستان دیگه ای که اومدن بینمون....
دلم واسه تک تکتون تنگ میشه....
واقعا دوری سخته،کاش هیچوقت هر اومدی رفتی نداشت....
چهار سال از عمرمو در کنار بهترین دوستای زندگیم گذروندم....!!خوشحالم که دیدمتون....دوستتون دارم از عمق وجودم!!شاید خیلی ابراز علاقه نکردم بینتون،نمیدونم چطوری دیدید منو،اما خیلی فراتر از این حرفها احساسی ترم،فقط نمیشد که بگم،نمیتونم نشون بدم که من اینطوریم....اما خیلی دوستتون دارم و عین خواهرای خودم بودید.
مواظب تک تک مهربونیاتون و خُل بازیاتون باشید....این پست رو به افتخار شما میزارم....!!
+واهمه خودش میداند
+دل تنگ است شاید میداند....