خــمـــوش

[سلام]

این یک ماه و اندی کلی اتفاق افتاده واسم؛کلی چیز تغییر کرده....کلی کار کردم....کلی افتخار کردم به خودم....کلی حال خوب داشتم به خودم....

حس و حال هایی که چندین سالِ از خودم دریغ کرده بودم رو تجربه کردم....

خودمو دوست نداشتم....آدمامو دوست نداشتم....خودمو مشغول چیزای بیخود کرده بودم....درگیری ذهنی های بیخود داشتم....

اون عمق هر مسئله و قضیه رو یادم رفته بود؛ظاهراً حرف میزدم،ظاهراً بودم،ظاهراً نیایش میکردم،ظاهراً حالم خوب بود....

عمق هر مسئله ای رو چند وقتی بود حس نکرده بودم!یعنی میتونستم نخواستم؛چون به هرچی که عمیق فکر میکردم اذیت میشدم!و از طرفی هم این سطحی بودن اذیتم میکرد....

مثلا وقتی عمیق به خدا فکر میکردم؛کلی چیز میومد تو ذهنم که چرا من باید این همه درد رو تحمل کنم؟چرا کمکم نمیکنه؟چرا نمیبینه منو؟یا وقتی به آدمای دور و برم نگاه میکردم کلی با ذهنم کلنجار میرفتم که چرا اینا حال منو ندارن؟!یا آدمای نزدیکترم که چرا نمیتونم حالمو بهشون بگم؟!....و خیلی چیزها....

واسه اینکه بدتر نشم و متنفر نشم از هرچی؛یجا اون رشتهای ذهنمو که به هرکدوم از این مسائل وصل میشد رو قطع کردم و جالب اینکه این زندگی ای که سر خودتو گول بزنی و ظاهر هر چیزی رو ببینی هم اذیتم میکرد چون من آدمش نبودم آدم الکی زندگی کردن نیستم،هر مسئله ای که قراره تو زندگیم پیش بیاد خودم از قبل پیش بینی میکنم،واسه هر کاری کلی فکر میکنم،کلی برنامه میریزم و لذت میبرم از تمام افکارم،از تمام برنامهام....

اما مدتی بود هیچی نبود ذهنم پوچ و توخالی بود....قبلاً هم تجربشو داشتم اما هربار تحمل این حالم برای خودم زجرآوره....

امّا تمامش گذشت و رفت؛

واسه پاداش این همه عذاب خدا داشته جاده زیباتری واسم میساخته....داشته منو میساخته که پخته تر شم....

نمیدونم؛امّا عشق ارزش هزار سال صبر کردنم داره....و چرا بعده اینکه میاد هیچ،هیچ چیز از گذشته یادت نمیمونه که چی شد؟چرا این اتفاق ها افتاد؟چرا نابود شدی؟چرا ترک شدی؟

هیچی اهمیت نداره؛درست ترش هیچ بلایی که سر خودت آوردی اهمیت نداره!! 

خاصیت عشق اینِ روحت و قلبت بزرگ میشه!میگذری!بدی نمیبینی!و در کسری از ثانیه شبیه نوزادی میشی که فارغ از تمام صفت های انسانیِ....

داشتم میگفتم؛این روزها همه چی عوض شده!

خودمو دوست دارم،میبینم خودمم، آیندم،زندگیم و مهم تر از همه....عشق🥀 هست....در تمام اتفاق ها حضور داره....و بعده سالها اون آجرهایی که بینمون دیوار شده بود رو داریم برمیداریم....حتی تمام اینها هم واسم غیر قابل هضمه،کلا انگار نمیخوام به چیزی عادت کنم....و سوال بعدی ذهنم!چطور شد یهو اینطور شد؟؟....حالا باید کلی حال خوب واسش توصیف کنم!!روح تازه ای گرفته....

هر چیزی هم بشه....هر اتفاقی هم تو زندگیم بیوفته....

منِ غزل با عشق تواِ که زنده ام همین....

*این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام....این بار من یکبارگی از عافیت ببریده ام....دل را ز خود بر کنده ام با چیز دیگر زنده ام....عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام*

اینو مولانا تو دیوان شمس گفته کاملش زیباست....

فعلا خدانگهدارتان....

*با کامنت هایتان وب مارا گرما دهید*

+ دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۹| 22:54|GHAZAL| |