خــمـــوش

[سلام]

وقتی دیگر میداند تمام وجودت است حس خوبیست....وقتی میداند دیوانه دیوانه دیوانه اش هستی حال خوبیست....!!وقتی دیگر میداند تو خوب بشو نیستی باز هم حال خوبیست....!!

اگه بخواهم از تمام حالش بگویم خیلی باید بنویسم؛با تمام فاصله ها خواستم حالت را کمی تغییر دهم،بعد از اتفاق های ناگواری که برایت افتاد این بهترین کاری بود که میتوانستم انجام دهم....

.

.

 


ادامه مطلب
+ پنجشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۰| 4:27|GHAZAL| |

[سلام]

موسیقی بی کلامی مینوازد گوش هایم را،در اعماق خیال دستانم دستانت را در آغوش میگیرد!!برمیخیزم چرخی به دور خود میزنم!

چشم هایم را میبندم،آری میبینم تو را؛میبینم دستانت را،حرکت دستانت،نفس هایت،ضربان قلبت را هم حس میکنم،چه دل انگیز است امّا غمگین؛

آری تو در اعماق قلبم ریشه دوانده ای!

نــگاهت میکنم؛چشم در چشم!آنقدر نزدیک کـه گرمای تنت را حس میکنـم!این تـو نیستی!این من نیستـم!درهم آمیختن تـمام روحمـان است!حس سرخوشی،شاید هم دیوانـگی تـمامم را در برمیگیـرد،لـذت بخش است،نمیخواهم تـمام شود،تـمام شوی!

میخواهم بمـانی،زمان همانجا خاموش شود و من سالیان سال در آن حال بمـانم،امـّا...

ناگهـان خودم را کنج اتـاقم میابـم،با دستـانی دور زانوان و چشمـانی که به چشمـانش گره خورده!اطرافم را میبینــم گـویا مهمان عالمش بودم و نیـمه رها شدم!

جز جزوه و خودکار و دفتـر و کتـاب چیزی اطرافـم نیـست!تمـامش را پـرت میکنم،و متنـفر از تلاش هایی که بی ثمـر مانده،و متنـفر از انسان ها،از بشریت،از تـولد،از زنـدگی...

منم و دردم و میوه های کال اتاقم،پرده پنجره ای کـه کنار نمیرود،و صدای انسانی که شنیده نمیشود!!!!

منم و اتـاقم و دیوارهایی که حالـم را میدانند!و خدایی کـه نمیبیـند!!!!

منم و تکیه گاهم،غم که سر خم کرده ایم به این عالم...

و بــاز خـــدایی کــه نمی بیـــند!!

+ یکشنبه چهارم مهر ۱۴۰۰| 23:12|GHAZAL| |