|
خــمـــوش
|
[سلام]
چند روزی خبری ازت نبود!!
امروز پروفایلت را دیدم امّا یادم رفت بپرسم چرا مشکی گذاشته ای!!
گفته بودی حال مادرت بد است امّا فکرش را نمیکردم در این حد....
استوریت!!هنگ کردم،چرا؟چرا واقعا؟چرا برای تو این اتفاق بیوفتم!!
کاش آن لحظه کنارت بودم شاید کاری از دستم ساخته بود برایت!!حداقل میتوانستم دلداریت دهم!!آرامت کنم و از خدا برایت صبر بخواهم!!
نمیدانی چه حالی شدم وقتی فهمیدم!!یاد خودم افتادم که پدرم آی سی یو بود و هر آن امکان داشت اتفاق بدی پیش بیاید!!هر ثانیه،هر لحظه!!
عزیز دلم!!اینکه بگویم صبر داشته باش!یا آرام باش!یا یا یا....تمامش حرف است....
امّا این را مطمئن باش کسانی که بینمان نیستند بیشتر از ما متوجه میشوند و میبینند،مادر تو هم بیشتر کنارت است،بیشتر هوایت را دارد!صدایت را میشنود!
امّا تو را میدانم؛درد میکشی،جای خالی اش در تمام لحظات زندگی ات حس میشود!!در تمام سنین به وجودش نیاز داشتی!!خیلی زود بود😢خیلی زود بود برایت دوست من!
قلبم گرفت و اشکم....😢😢😢😢😭😭😭😭
ولی مامانت همیشه کنارته اینو مطمئن باش هرچند هیچوقت واست عادی نمیشه،هرچند کمرنگ نمیشه ولی کنارته،در تمام لحظات خوبت مامانت بود کنارت،گرمی قلبت،مونست،همنشین غم و سختیات،واسه راحتیت هرکاری میکرد....
عزیز دلم امّا مامانت بازم هست،بازم کنارته،حتّی بیشتر از قبل....خودتو عذاب نده،میدونم سخته ولی عذاب نده،همه ما آخرش میریم جایی که مامانت رفت....هممون به اونجا تعلق داریم....پس خودتو اذیت نکن،خواهش میکنم ازت....!!
فقط از خدا برات آرزوی صبر میکنم عزیزم!!🖤😢
#دوستان هرکس این پست رو خوند برای شادی روح مادر دوست عزیزم یه فاتحه بخونه ممنون....
<سلام>
ناگهان تصمیم میگیرم سر صحبت را باز کنم!!
امّا چه بگویم!!از کجا بگویم؟؟که با نبودنت چگونه طی کرده ام؟؟
همینکه فکر دوباره بودنت میوفتد به جونم میترسم،میترسم باااز تمامش اتفاق بیوفتد!!از نو ضربه بخورم،از نو تحمل کنم!!
اینبار نمیخواهم اینطور باشد،بیا یکبار هم شده خسته ام نکن!!میهمان مغزم باش باهم به فراتر از زمین سفر کنیم!!
از آدم ها خسته ام!از وجودشان!از رنگی بودنشان!از اینکه همه نقشی پشت نقابشان دارند....اینکه کسی خالص نیست!
+تو بودی؟
-آره بودی،خیلی خالص،پس چرا عوض شدی!!چی شد یهو!!
ناگهان کتابی که نوشتی را میبینم!!وقتی بودم یک کتاب چاپ کرده بودی سال چهارم دبیرستان!!تو تاکسی باهم در حال رفتن به آموزش و پرورش....دعوام میکردی!!
-حالا یکی ازین کتاباتونو بدین بهم!
+الان زودته متوجه نمیشی چیه!
-😐😐پس کی؟
+برو دانشگاه بعدا
آن سالهای دور از تو!!کتابت علامت سوالی بود در ذهنم....نامت را در گوگل سرچ میکردم،در این سالها ۴ کتاب دیگر هم نوشته بودی....و من هنوز برایم زود بود که داشته باشم نوشته ای که نام تو روی آن است....
روزی که دیدمت آوردی برایم،همان اولین کتاب!!نگاهش میکنم....نگاهم میکنی....
_خب مرسی
+نزاشتی باید داخلش مینوشتم برات
_باشه سری بعد که دیدمتون
+آخه نمیشه که اینطوری
میترسیدم دیگر نباشی،و این کتاب را نداشته باشم!!
نگاهش میکردم!!کاش زمان برمیگشت!!کاش دوباره در آن تاکسی کنارت نشسته بودم!!کاش همانجا قول همیشه بودنت را میگرفتم!!گرفته بودم،قول داده بودی نامرد چرا زدی زیرش؟؟معنای واقعی نتوانستن چیست؟نتوانستن....
من نمیتونم،حتی ثانیه ای بدون تو....کاش باشی....برگردی....نفس بکشم....
اینکه خودتو گول بزنی خیلی سخته....واسه خودت رول بازی کنی....
+با نبودنش چه میکنی؟
_.......