|
خــمـــوش
|
[سلام]
دوستان....یه فکری اومده تو ذهنم که اگه بتونم انجامش میدم!!
فقط نظراتتون رو بگید که؛
آیا دوست دارید که یه پیج بزنم اینستاگرام (اگر بشه)!!؟؟
#خب بازدید زیاد بود امّا فعلا نظراتون کم....تا ببینیم چی میشه!!تا فردا صبر میکنم....!!
#دوستان اینستا کنسل شد....دیروز میخواستم بگم....نشد،درگیر یه سری مسائل بودم....با عرض معذرت......دوستتوم دارم...فعلا
[سلام]
# متفاوت
اصلا نمیدونم چمه!!
فکر کنم باز داره شروع میشه،عین وقتایی که دانشگاه بودم کلی تحمل میکردم اما یهو قاطی میکردم....نمیتونستم صبر کنم،باز فکر و خیالش میوفتاد به جونم بعده چند ماهی که سعی میکردم فراموشش کنم،نمیدونم از کجا بلند میشد میومد تو ذهنم خیلی پر رنگ و واضح!!
فوبیا اینکه یهو کلا نباشه چی؟چیکار میکنم؟اونجا دقیقا قاطی میکردم،خودمو آزار میدادم....دردام شروع میشد با اینکه چند ماهی هیچ خبری نبود با اینکه کلا هیچی نبود!!
هه!! امّا ترس از دست دادنشو داشتم!!عذاب میکشیدم!!میدونستم نیست اما ترس نداشتنش!!
عشق مثل اعتیاده....نبینیش درد میکشی!صداشو نشنوی درد میکشی!حسش نکنی(حتی دورادور)درد میکشی!عشق برابر با درده!
دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست،از جان گریز هست و ز جانان گریز نیست
با هر منطقی حساب میکنم خسته ام!خیییلی....
۵ ماه و دو روز گذشت.....امّا فراموش نشدی (خنده داره میگم امّمما فراموش نشدی)خیلی ازین دوره هارو تحمل کردم،ولی این آخریش بود....جدی....
روز به روز تو ذهنم بولد شدی،میگن دور شو فراموش میکنی!کم باشه فراموش میکنی!فکر نکن بهش!یاد خاطرات نیوفت!یاد بدیاش نیوفت!یاد خوبیاش بیوفت!اصلا ولش کن تو خودت مهمتری اول خودت و احساست بعد بقیه!وقتی چیزی نمیبینی باید بزاری کنار!ولی....
همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع،قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز
دوست من!اینا همش حرف و حدیثِ!زیباتر از این چیست که پروانه بسوزد!
اگه عاشقی باید بسوزی تا به یه حس عمیق و حقیقی برسی!حتی اگه ولت کنه!حتی اگه باهات بد کنه!حتی اگه تا آخر دنیا نداشته باشیش!(درد عشق)
یه حفره بزرگ درونمه!پر نمیشه،دیگه ولش کردم سعی نمیکنم درستش کنم،هرچه باداباد....نمیخوام قانعش کنم همه چی اوکیِ!وقتی هیچی اوکی نیست!نمیخوام گول بزنم خودمو!نیاز داشتم میبودی برای پر کردن حفرهای درونم که باعث بیشترشون تو بودی!
باز دارم قدم میزنم باهات!باز دستتو گرفتم!دستام یخِ دستات گرررم!(چقدر سخته نوشتن اینا)چشمات عالمی بود خودت نمیدونستی!بغلت دنیا اطرافمو محو میکرد!گیر دادنات!حرفا و کلمهایی که هنگ میکردم وقتی ازت میشنیدم!مادربزرگت بودم اصلا داستانش یادم نیست ولی اینطوری صدام میکردی یه مدت!قهههر میکردی(نبابا)!
کتابخونه!بعده کنکورم!لوبیا پلوت!کمربند مانتوم!پاستیل!چوب شور!میدون معروف!من با این حجم از خاطرات چیکار کنم؟!چرا داری پر رنگ میشی باز؟نیا تو ذهنم عذاب میکشم!خواهش میکنم نیا!
چطور یکی میتونه انقدر قدرت داشته باشه تو زندگی کسی!؟!؟
دلم میخواد بدونم اون لحظه که این اتفاق افتاد چه بلایی سر مغز و قلبم اومد!چرا اینطوری شده!؟
کاش دکمه OFF داشتیم!میزدی خلاص....
[سلام]
هرجای قلبم زخمی از تو باقی مانده!!کاش میخواندی....اینکه هر روز گذشته را مرور کنی!!گذشته ای که نمیدانی واقعیت داشته یا نه!!اینکه نمیدانی اصلا گذشته ای وجود داشته....
سردرگمم!!خسته از غم!!چیزی خوشحالم نمیکند....تنها چند ثانیه....
لبانم از لبخند بی حس میشود،در خاطره ای گیر کرده ام....تمام میشود تمام میشوم....خیییلی وقت است لبخندهایم مصنوعی شده،صدایی ندارد یکی بهم گفت مجبور نیستی بخندی حداقل واقعی بخند....
راست میگفت مجبور نیستم....
امّا سخخخت(به همین غلظت خ)دلم چه است؟نمیدانم!!دلگیر،دلتنگ،دل آزرده،دل آشوب،دل شکسته،دل سرد،دل سیاه....تمام واژگان دل را در برگرفته....دیگر چیزی نمانده!!
کاش میخواندی!!
همین را میخواستی،همینی که الان هستم....هرچه تو بخواهی به آن راضیم،امّا کاش میدیدیَم،زیر چشمی یه نیم نگاهی میکردی....
+من::
رو به آسمان در حال زمزمه شعری که چندوقتیست با من همخوانی میکند؛اومدی صداتو قربون،این همه وفاتو قربون....فکر کنم به سرحدی از دیواانگی رسیده ام....!!توهم آمدنت،با این شعر خیر مقدم میگویم به تو....اصلا چه فرقی میکند وقتی دیگر خبری از تو نیست،میتوان روزها،ماه ها،سالها،این شعر را خواند....همینکه تا یکجای داستان زندگی ام با تو دوام آوردم به خودم افتخار میکنم ^-^ همینکه دارمت در ذهن و خیالم بیشتر از هرکسی مرا بس است^-^همینکه تا اینجا زنده ماندم خداراشکر^-^
تمام پلهای پشتم را شکستم که هوس برگشتن نکنم....آنقدر درد کشیده ام که با تکرار کوچکترین آن از هم بپاشم....قوی نشدم،ساخته نشدم....مقاومت کردم،ساختم....خیلی فرق هست بین ساختن و ساخته شدن....
*یک حقیقت در زندگی ام من فقط هرروز "عاشق تر" شدم....تمام.
+دوستانی که میخونین و نظری کامنتی چیزی نمیزارین!!فرقی با این نداره که من پستامو رمز دار کنم....ممنون از حضور گرمتان....
+دوستدارتان "غزل"
[سلام]
همیشه خواستم!!به بهترین شکل ممکن باشم،بمونم،زندگی کنم!!خواستم روحمو کامل کنم تو این عشق!!این عشق روح نوجوانی منو نوازش کرد،تو سنی که خیلیا پی چیزای دیگه بودن من دنبال بالا سریم میگشتم!!کجاست!چطوری نزدیکش شم!به هر شکل و روشی این عشق باعث شد من ارتباطم رو قویتر کنم با خدام!!
چون وقتی هیچی نباشه وقتی گوشی برای شنیدن نباشه و قلبی برای پذیرفتن!!نه تنها من همه ما پناه میبریم بهش....
اما یه جور خاص داشتمش!هر دعا و درخواستی قبول بود!هر تلاشی نتیجه داشت....این عشق باعث شد جور دیگه باشم،جور دیگه زندگی کنم....جور دیگه ببینم....!!و تنها نتیجه ای که گرفتم،محبت و مهر،هست که میمونه،تو خاطرات و ذهن ها....
شاید وقتایی که به بدترین شکل ممکن و عاجزتر از قبل رو به درگاهش کردم و جواب نداد قلبم شکست،شاید وقتایی که فکر میکردم صدامو میشنوه حتما یه کاری برام میکنه و خیلی امیدوار منتظر معجزه بودم،آب از آب تکون نخورد و من بیشتر شکستم....شاید خودش از قصد بهم بی توجهی کرد که قوی شم که ساخته شم....یجاهایی کم آوردم،از خدا هم دور شدم....یجاهایی رو قشنگ یادمِ حسش نمیکردم یا من دور شده بودم یا اون....!!
سخت بود وقتی احساس خلا کنی که هیچکس از هیچ جای دنیا حواسش بهت نیست حتی خودش....تنها با زندگی بجنگی تن به تن.... تو مشت بزنی و زندگی خنجر....
تو نبرد سختی باشی،..ته قلبم تنها روشنایی که بود و بهم جهت و امید میداد....خودش بود....!!
اونقدر عظمت و بزرگیتو حس کردم که حرف داشته باشم واسه کارایی که واسم کردی و چیزایی که بهم نشون دادی!!تنها ثمره قشنگ این عشق این بود که به تو نزدیکتر شم،بیشتر درکت کنم بیشتر بفهمم کجام و تو چه دنیایی ام....
که معلوم نیست امروزش هستم یا فرداش،اونقدر تاثیر داشته که دیدم عوض شه....واسه همین تلاش میکردم!!که بیشتر پیدات کنم....اما یجاهایی خنثام میکرد....اونجا ازت دور بودم و درد همینجا بود....ازت ممنونم که این حس رو وارد زندگیم کردی که بیشتر درکت کنم....ممنونم واسه وقتایی که بیتاب بودم و آرومم کردی....ممنونم واسه هر بخشش و بزرگی ای که واسم کردی!!ممنون که هستی که میتونم بدون هیچ ترسی بهت تکیه کنم!!ممنون که آدمایی رو وارد زندگیم کردی که منو به فکر بندازه....
شاکرتم الله من!!
#الله