خــمـــوش

[سلام]

گاه جایی برای نوشتن نمیابم....گاه مغزم از کار می افتد و دستانم باز می ایستد....!!

شاید امن ترین جای دنیا همین صفحه سفیدی است که دارم مینویسم!!بی تردید و بی واهمه....در خموشی بی آنکه کسی ببیند،بی آنکه کسی حس کند مرا....

انگار روحی از من کنده شده و جایگزینش روحی بی حس شده....نمی‌دانم چرا هستم!؟چرا تمام نمی‌شوم!؟چرا ادامه دارم وقتی خسته ام!

واقعیت این است دوست ندارم دنیایش را؛هرکس را که بدهد،به هرچه که بخواهم برسم،جای بیخودیست!خدایا ناراحت نشو ولی جای بیخودیست،اگر هم میخواهی ناراحت شو،نمیدانم....فرقی به حالم ندارد....

هرکاری میخواهی کن!هر چه دوست داری سرم بیاور!این دنیا و آن دنیایم را جهنم کن دیگر چه فرقی می‌کند!فرقی میکند؟به حال من نه؛امّا شاید برای تو لذت بخش باشد....

دیگر فرقی ندارد!چیزی خوشحالم نمی‌کند!حس خفگی دارم!میخواهی ببین میخواهی نبین!دیگر آنقدر انعکاس صدای خودم را شنیده ام خسته ام....

دلم می‌خواهد ترک کنم تمام آدم های اطرافم را؛تنهای تنها....سکوت مطلق،صدایی نباشد،امّا غرق در خیالش باشم....

+ یکشنبه نوزدهم دی ۱۴۰۰| 22:40|GHAZAL| |