|
خــمـــوش
|
شاید خواب میبینم....
[سلام]
میخوام کرکرمو بکشم پایین....
دلیلی واسه نوشتن نمیبینم!!چون تنها چیزی که مونده خاطره اس....
چیز جدیدی نیست و مرور خاطرات هم عذاب آوره....و وبم مثل اوایل نیست و اگرم باشم دیگه رمزدار میشه....
ولی فعلا و حالا حالا کشیدیم کنار دیگه!!
حسش نیست،حوصلشم نیست....
کلا از همه چی لفت دادم....تمام گروها و ارتباطها و و و....
تنهایی بهتره....بجا اینکه الکی واسه سرگرم کردن واسه چند دقیقه و ساعت دور بزنم تو گروه ها و هرچی....
نمیدونم کجا دارم میرم دیگه!!نمیدونم تهش چی میخواد بشه!!هیچی نمیدونم....
تنها چیزی که میدونم آرامشی دیگه نیست،و حال خوبِ واقعی هم دیگه نیست....و خسته ام....
به اندازه ده سال خسته ام....یه خواب عمیق و زمستونی نیاز دارم....
که ۱۰ سال دیگه پاشم یا ۲۰ سال دیگه یا ۴۰ سال دیگه که نزدیک رفتنم باشه....یا همه چی تغییر کرده باشه....کاش میشد....!!
ولی خب آدما خیلی تلاش میکنن واسه هرچیزی که میخوان اگه نخواد بشه نمیشه،خودتو بکشی هم نمیشه تو سرنوشتت نیست تو تقدیرت نیست....
چه عاطفی باشه چه درسی....!! دروغی بیش نیست که میگن تو تلاشتو کن بلاخره میرسی،یبار افتادی،دوبار افتادی،سه بار افتادی ولی پاشو راهتو از سر بگیر....
عاقا همش حرفِ نمیشه؛
کسی که له شده چطوری میخواد از نو جمع کنه سر پا وایسته که ادامه بده؟
کسی که شاید برای بار هزارمِ که تلاش میکنه و جواب نمیگیره....چطوری باز ادامه بده....
این نشون میده بکشی کنار،ول کنی،نمیخواد بشه اصرارت واسه چیه....
میدونید!!تمام تمام حرفای دنیا برعکسِ،تمام چیزایی که از بچگی تو مخمون کردن برعکسش درسته....
تمام اون حرفا ظاهری زیبا میده فقط به جمله وگرنه پایه و اساس هیچکدومشون درست نیست....!!
تو این دنیا و قرنی که ما هستیم هرکار برعکسی کنی اون جواب میده....مثال میزنم!!چیزی که دیدم رو میگم؛
بری دنبال کار حروم پولدار میشی!!هیچکی از راه حلال پولدار نشده!!
آدم بدی باشی واسه همه جذابی!!بی ادب باشی رو سر همه جاداری!!
هزارتا مثال نقض میشه آورد؛همون مثال معروف علم بهتر است یا ثروت؟
قطعا ثروت بهتر است،ثروت باشه علمم هست....
تمام تمامش اشتباست....
آدم مهربون دیده نمیشه!آدمی که سکوت میکنه صرفاً واسه اینکه احترام طرف مقابل حفظ بشه دیده نمیشه!!هی با ملایمت بخوای تو همه موارد زندگیت با آدما برخورد کنی میشی آدم بده!آدم مقصره!اونی که همه اتفاقا زیر سر اونه میشی خودت!
زبونم باز کنی میگن اوه اوه زبون باز کرده....تغییر کرده....
خلاصه خوب بودن خوب نیست فقط واسه بالا سریت خوب باش!بنده خوبی باش!واسه دور و بریات خوب نباش و خوبی نکن هوا برشون میداره میرن....هیچکیو ندیدم تا این سن خوبی کرده باشه و ماندگار باشه....استثناء هم هست نمیخوام کلی بگم....
ولی زد قانون باشی این اوکیِ!!واسه من همه چی اوکی بود تا وقتی دیدمش....
نمیگم آدم بدی بودم نه اصلا همیشه همه رو دوست داشتم و مهربون و طبق اصول بودم....ولی حد داشت،مرز داشت،گرم نمیگرفتم،رو نمیدادم به کسی،دنبال کسی نبودم....شاید دلم میخواست تو بچگیم البته با یکی دوست باشم امّا هیچوقت پا پیش نذاشتم....الانم هستا برگشته و بدتر شده،گاردی که میگیرم واسه ورود آدما محکم تر شده....و نمیزارم کسی نزدیکم شه....
ولی وقتی اون اومد تمام اصول زندگیم رو کنار گذاشتم حتی خودمو....الان خندم میاد؛شدم یه آدم دیگه فقط واسه اون....میگفت بمیر میمردم!!هرچی هرررررچی که الان به ذهنت بیاد رو میگفت انجام میدادم بی کم و کاست....لذت بخش بود واسم....حتی اصرار به بودنش زیبا بود،حتی عذاباش زیبا بود....
شاید سعی کردم یه جاهایی از دردی که میکشیدم یه جایگزین بیارم واسش امّا در رگ و خونم توان همچین کاری نبود،
آفاق را گردیدهام مهر بتان ورزیدهام،بسیار خوبان دیدهام اما او چیز دیگریست....نشد که بشه....
نشد؛کاش میشد مثل خیلی ها که دیدم و شنیدم که بعدش یکی دیگه رو دوست داشتن و خوب بود و قبلی فراموش....امّا واسه من نشد....
وایستید یه خاطره بگم از دوران دانشجویی:
یه استاد خانم داشتیم واسه درسای تحلیل و طراحی سیستم و یه درس دیگه که الان حضور ذهن ندارم دو ترم استادمون بود....یه خانم وِری تپل قدش بلند و من کلا آدمای تپل خوشم میاد...😁 بعد کلا از همون قدیم الایام سر کلاسا چه دبیرستان بودیم چه دانشگاه من از اونا بودم که اذیت کنم معلمارو و وقت کلاسو بگیرم که بگذره و حرف بیارم و سوال.....
تخصص داشتم کلا و البته این استاد نه استادای مرد و بقیه استادای زن نمیشد بعضیا فقط....ولی مدرسه با همه اوکی بودیم خب قضیه فرق داشت....بعد این استاده هم خیلی منو حرف میاورد،یهو وسط درس دادن میگفت مگه نه خانم ع....مخصوصا اوایل ترم من گوشیشو درست کرده بودم تو ذهنش مونده بود....بعد هی گذشت و گذشت جوون بود شاید ۲۹ و ۳۰ سالش بود....و همینطور مزه ریختن منو و گیر دادن اون....
من اون ترم و سال خیلی ارتباطمون داغون بود و به نوعی ارتباط نبود....هی میخواستم ذهنمو گول بزنم و ترغیب به دوست داشتن بکنم ذهنم قبول نمیکرد هی پس میزد....😅
اون ترم خیلی اوکی بود سرکلاس....البته که اینا همش حرفِ و فقط تصورات خودم بود که باهاش جور شم که فراموشش کنم....ولی باهاش حال میکردم باحال بود....و شد ترم بعد باز باهاش کلاس داشتیم....عاقا نمیدونم چی شد😂 این ترم اوایلش خوب بود....البته این ترم من خیلی افتضاح و داغون بودم دیگه حرف نمیزدم و ازین کارا....بعد هی گیر میداد بهم؛که خانم ع آروم شدی! چی شده! و منم اصلا حوصلشو نداشتم از همه بدم میومد از تمام آدما،یهو بده چند وقت این با من چپ افتاد یه استادم باهات چپ بیوفته خیلی بد میشه واست واسه نمره و اینها....
و گذشت و هی گیر میداد و بد نگاه میکرد و خیلی چیزا....مثلا یبار امتحان گرفته بود کلاسی شد جلسه بعدش برگهارو نیاورد گفت سری بعد...سری بعد پرسیدم گفت سری بعد و سری بعد شد گفتم خانم برگهامونو نیاوردید؟میخواست منو بخوره 😂 و تهدید یکبار دیگه بپرسی برگتو صحیح نمیکنم و بهمان کلا باهام چپ شده بود....منم نپرسیدم و نیاورد....و شد آخر ترم موقع امتحانات ما هم با بچها این درس چون کلا حفظی و زیاد بود حجمش گفتیم یه کاری کنیم که همتون میدونید چه کاری!!
این درس رو پیچوندیم یعنی این درس رو مطمئن بودم ۲۰ دیگه کم کم ۱۹ میشم....و شد موقع گذاشتن نمرها تو سامانه دیدم ۱۴ و اندی....آقا چرا آخه!!اونم با کلی منت که همتون کم شدید ارفاق کردم اینها....یعنی منو یکی از دوستام مو به مو جزوه نوشتیم به روش هایی که حالا نمیگم خوبیت نداره😁اون بهتر از من شد ۱۶ ۱۷ شده بود ولی به من کم داد....
یعنی میخوام بگم وقتی که سعی کردم ازش خوشم بیاد برعکس شد و بدتر شد و یه حالت تنفر بهش داشتم....
و این....
فکر کنم این دیگه آخرین روضه ای بود که واستون خوندم!!
نتیجه اخلاقی آدم بده زندگیتون باشید همه چی خوب پیش میره....
برقرار و کامروا باشید....
دوستدارتان "غزل"
[سلام]
خوبید؟
دوستان واقعا ممنون که تو این چند وقت اومدید وبم....
خوشحالم که هستید....
و
اینکه....من فعلا درگیر مشکلاتی هستم و نمیتونم فعالیت داشته باشم....
انشاالله به زودی فعالیتمو شروع میکنم....
اتفاقاتی هم افتاده که تمام انرژی و انگیزمو برای نوشتن گرفته....
و حال ناخوش....اصلا نمیدونم با خودم چند چندم و کجای این دنیام!!
حالا که هستم یه خورده حرف بزنیم!!
دلتنگم کلا....دلتنگ همه چی و همه چیش....!!
یاد وقتایی که سریع از مدرسه میومدم خونه که بیام پشت کامپیوتر و به زور اینترنتو وصل کنم و خاطره اون روز رو با ذوق بنویسم بخیر....
با چه بدبختی ای یه اینترنت وصل میشد و با هزار جور دعا که فقط این پست ثبت بشه میگذشت....
نمیدونم چی دارم میگم!!یعنی الان مسئله ای مهمتر از اینترنت وصل نشدن اون موقعها نیست؟
هه....انقدر داغونم که نمیخوام فکر کنم بهش....
شما چطورید؟؟اینترنتاتون وصله؟؟اوضاعتون خوبه؟؟
دلم میخواد خاطرات شمارو هم بشنوم....!!چند ساله تو ارتباطید؟؟چطوری شد!!دبیر چه درستونه؟؟
اصلا چی شد گرفتار شدید؟؟خیلی واستون مهمه یا اگه دور شید کم میشه و اونقدر ذهنتون درگیر نمیشه؟
بعضی اوقات حس میکنم من مشکل دارم که اینطوریم!البته در این شکی نیست که مشکل نبودشو دارم و نمیتونم بدون وجودش....
عاقا مثل من نباشید اگه هستید!!من بیش از حد نمیتونم....
یعنی به حدی میرسم....خودم میخوام خوب شم امّا جسمم،مغزم،قلبم یاریم نمیکنه....!!
خسته ام الان خیلی....
الانم زیاد نمیتونم تایپ کنم چشام حساس شده و عفونت و باد میکنه مخصوصا الان که تاریکه همه جا....
خلاصه نابودیم....نمیخوام فاز منفی بدم....اما همه چی داغونه....
نیازمند دعاهاتون هستم!!
فعلا خدافظتون....تا برگردم
البته هستم پست نمیتونم بزارم فعلا کامنتاتونو جواب میدم.....