خــمـــوش

[ سلام]

در حال ریکاوری....سه ماه گذشت....

به بدترین شکل ممکن خودم را از تو زده کرده ام!!وقتی دلتنگت میشوم تمام بدی هایی که کردی را به یاد میاورم،دلتنگی هایم را برطرف میکند!!

عکس هایت دیدنی نیست!صدایت شنیدنی نیست!پیامت خواندنی نیست!

تمام خاطراتت را مه آلود کرده ام!!چیزی درونم داد میکشد وقتی گوشه ای از تورا به یاد می آورم....چیزی شبیه صدای کودکی که توپ پلاستیکی اش را پاره کرده اند....تحمل پاره شدن توپش را ندارد،میشِکَنَد....داد میکشد،جیییغ....اما عقده درونش خالی نمیشود....زورش هم نمیرسد....فقط درونش میریزد و حس تنفر به همسایه ای که توپش را پاره کرد دارد....تا ماه ها،سال ها،حتی شاید خیلی بزرگ شد باز آن صحنه جلو چشمش باشد....

آری دقیقا درونم همینطور است!ماه ها گذشت،سال ها گذشت،باز هم میگذرد اما درد فراموش نمیشود....

شب ها از هجوم خیالت نمیبرد خوابم!پشت تمام این حس بدی که ایجاد کرده ام برای رهایی از تو اما من از قیدت نمیخواستم رهایی!!

از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی،با چون منی به غیر محبت روا نبود....ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم،چیزی که داغون کردی زندگیم بود....

همه ما،فقط حسرت بی پایان یک اتفاق ساده ایم که جهان را بی جهت یک جور عجیبی جدی گرفته ایم....

+ شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۹| 5:15|GHAZAL| |