|
خــمـــوش
|
<سلام>
چقدر قلبم،روحم این روزها تورا نیاز دارد!!درمانده از خود....انگار دیوارهای مغزم را با تصویر تو ساخته اند....
گاهی خودم هم از این حجم بودن میمانم!!چطور یک انسان میتواند انقدر حضور داشته باشد؛اینکه میگویند "فکر و ذکرم شده" این است....تمام داستان های عاشقانه را در ذهنم مرور میکنم؛لیلی و مجنون،شیرین و فرهاد،مولانا و شمس....تمام شعرهای عاشقانه حافظ،شهریار ووو....
تمامش درد و حال من است!!آنجا که مجنون میگوید:وقتی در دیده مجنون نشینی به غیر از خوبی لیلی نبینی....
اونجا که مولوی میگه:زاهد بودم ترانه گویم کردی....سر فتنهٔ بزم و بادهجویم کردی....سجادهنشین با وقارم دیدی....بازیچهٔ کودکان کویم کردی
یا حافظ میگه:جز نقش تو در نظر نیامد مارا....جز کوی تو رهگذر نیامد مارا....
یا شهریار که عاشق این بیتشم:از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی با چون منی به غیر محبت روا نبود....
واقعا روا نیست با هرکی به غیره من باشی!!بعضیا دوست داشتن رو با عشق اشتباه میگیرن....خیلیا رو دوست داریم....اگه هزارسالم نبینیش میتونی و از دور دوستش داری،اما عشق این حرفا حالیش نیست،سر به راه نیست....عشق عشق فلسفه درازی داره....!!درد داره،رنج داره....عادی نیست....اگه معشوق هم زدِ زدِ حالِ عاشق عمل کنه....دردها زیاد میشن،غم زیاد میشه،اگه عاشق به نتیجه ای که میخواد نرسه سرخورده میشه،افسرده و کلی اختلالات روحی و روانی....نتیجه عکسشم وقتیه که تو عشق به کمال برسه،وقتی به خواستهاش رسید یعنی اگه معشوق باهات بود توان عبور از هر مانعی رو بدست میاری....
یجا خوندم؛خیلیا از ترس درگیر شدن با عشق از سختیایی که شنیدن نزدیکش نمیشن نمیخوان تجربه کنن،یا فکر میکنن که میدونن عشق چیه!!مثلا میشنویم که والدین میگن عاشق بچمونیم،یا عشق همسرها به هم....خیلیا تجربه نکردن فقط لفظا بکار میبرن،عمدا نیست چون نمیدونن....عشق درون همه هست اما کشف نشده....عاشق شدن،عشق ورزیدن هنره....راحت نیست که تو زبون بچرخه....توهمات بشریه که فکر میکنن عشق رو میشناسن و این توهم باعث میشه از تجربه عشق عاجز بمونن!!و نیازی به تجربه آن احساس نمیکنن....واسه همین عشق از بین خیلی از آدم ها قهر کرده....
و حال منه درمانده چه کنم!!؟؟چه کنم هر روزم میخواهمت....چه کنم که طی این سالها آنقدر که نبودی تاب و توان صبر و تحمل را ندارم دیگر....چه کنم واقعا نیازت دارم!!؟؟ دیگر عاجزم در صبر کردن....دستانم تورا میطلبد....چشمانم تورا میخواند....تمام روحم بیمار توست!!فقط کمی!!اندکی دوزش را بیشتر کن....!!بگذار سختیه گذشته دور بماند از من....بگذار بیشتر حست کنم!!دیوارهای سرم را تو پوشانده ای....هرجارا که مینگرم تورا میبینم،بر عطرت بوسه میزنم،پیامهایت،دفتر،گوشی ووو....کم مانده سنگفرش هایی که تو قدم میگذاری را بوسه زنم....شاید روزی این کار را هم کردنم....!!بگذار بگویند دیوانه است!نه؟بگویند چه اهمیتی دارد وقتی عشق از آنجا رد شده....چه فرقی به حال من دارد....!!تو دنیا فقط تورا عاشقم!! ++پ:چون دیوانه ای شدید.....خودت گفتی!!نوشته ام نرسید دستت....بهتر،هرچه تو گویی همان میشود....
<...سلام...>
چقدر دلم تنگ روزهای با هم بودنمان بود!!چقدر دلم دور بود از دلت!!چقدر طول کشید....چقدر زیاد شد این سختی!!
باورنمیکند که درست است همه چی!!یا شاید فیلم است....!!نفسهایم بند تو بود....چقدر قلبم درد گرفت....!!چقدر تنها شد!!امّا دوام آورد....کم بیار معرکه نبودم....از جان و روحم گذشتم....برای داشتنت دنیا که هیچ قیامت را هم صبر میکردم....تو فقط باید میامدی....
راست میگویی عشق زیباست آرامت میکند....وقتی باشی آرام میکند....وقتی باشی دنیای خاکستری ام ، رنگی میشود....مانند پازلی رنگی شده حال و روزم....باور ندارد حرفهایت را....تعجب میکند قلبم از این همه آرامشی که نداشتمش....!!از دستهایی که نداشتمش....از فاصله ای که بینمان افتاده بود....!!واژها در ذهنم صف کشیده اند امّا نمیدانم از کدامشان بگویم!!از زیبایی رویت یا روحت....از کلام گرمت یا نگاه خاصت....از کدامشان بگویم!؟!؟از خندها و حرص خوردن هایت....یا آغوش گرمت....یا وقتی که دستانم دستانت را بعد از مدتها حس کرد!!....یا گوشه چشم نگاه کردنهایت!!از کدامشان بگویم....!!واژها زیادند و من ناتوان در بیانشان....کاش میشد واژها را نقاشی کرد و بر صفحه خاطرات سپرد....
فقط خندهایت....!!حامی بودی برایشان اما نفسمان بودی....خودت قضاوت کن کدام بالاتر است....!!دوست،حامی،نفس....
خودت بهتر میدانی مرا....
#همراهیش....آقا امام رضا به هوای حرمت محتاجم....
#خاص بطلب....