خــمـــوش

[سلام]

گاهی فکر کردن؛به خاطرات شیرین حکم بدترین شکنجه ها را دارد!گاهی خیال هم پاسخگوی واقعیت نیست!گاهی احساس میکنی تمام بودنت و وجودت فقط حضور است نه چیز دیگر!گاهی میفهمی قرار نیست هیچوقت زمان درک شدنت برسد!گاهی تا مغزاستخوان بهم ریخته ای امّا آرامترین موجود روی زمینی....

و

گاهی میمانی بعد از این همه سال و زمان و انرژی و حسرت و آه و گله چرا همچنان سخت است!؟گاهی میمانی چرا بعد از این همه خواستن و شکستن و گریه و تنش و استرس و درماندگی بازمانده ای!؟

این گاه به گاه شدن ها؛فاصله چند جای خالی نیست،فاصله انسان بودن و زندگی کردن است!

میدانی؛انگار قرار نیست چیزی تغییر کند مثل رشد کردن و بزرگ شدن،مثل مسیری که پیش روست و باید تا انتها بروی تا مسیر تغییر کند!

جزئی از من و تکه ای از من است و سنگینی اش را باید تا آخر عمر حس کنم....

روزها می‌گذرد و من در پی بزرگ شدن میفهمم تمام وجود آدمی تهی است مگر با عشق!!و هر روز بیشتر از روز قبل این دنیای پوشالی برایم بی اهمیت تر میشود....

از اینکه در زد و بند این احساس گیر کرده ام هم خوشحالم هم غمگین؛کاش فقط قسمت خوشحالی اش ماندگار بود،کاش قسمت سنگین غمش را هیچوقت حس نميکردم!

کاش بشود نوشت،کتابی از این احساسم که به حق زیباترین کتاب عالم خواهد شد و غمگین ترین....کاش میشد خدا نزدیکتر میشد میشنید صدایم را،البته دیگر صدایی نیست فقط نگاه و صدای سکوت!

گاهی با تمام خوب بودن ها انگار هیچی خوب نیست!


برچسب‌ها: حس بی وجود
+ یکشنبه یکم آبان ۱۴۰۱| 1:46|GHAZAL| |