|
خــمـــوش
|
از وابستگی گفتم که من وابسته شدم نه شما!!
گفت نمیخوام وابسته شم شاید ناراحت شی اما این تجربه رو داشتم که یا ترکم کردن یا از دست دادمشون یا ازم متنفر شدن....
گفتم نه نه اصلا انتظار ندارم این منم که وابسته ام نه شما آدم یه ذره ام با کسی در ارتباط باشه بهش وابسته میشه....
گفت من حتما وابستت شدم که نگرانت شدم،این ۶ روز دل تو دلم نبود همش میترسیدم برات اتفاقی افتاده تا اومدم خیالم راحت شد تا دیدمت خیالم راحت شد....
عین جملهایش است مطمئنم خودش گفته بود،مسیر بلند بالایی را طی کرده بودم به امید سراشیبی
چرا؟؟چرا دوباره؟؟
من که میشناختمت تو که میشناختیم....
چرا باز باید خودم را معرفی کنم؟؟چرا باز باید از نو سربالایی را بالا بروم مسیری که انتهایش معلوم نیست،آرامش است یا نه!!
بیا دوباره شروع کنیم،شاید بخندی!!
اما فراموش میکنم هرچه شنیدم و دیدم را!!
قلب من از آهن نیست روح فولادینی هم ندارم میگذرم هرچند که در این مسیر هزاران بار نادیده گرفته شدم،هزاران بار دست و پا زدم که غرق نشوم....
اما اگر جنس من از رفتن بود تا بحال رفته بودم،
گفته بودم که هیچ کسی بعد از من نخواهد آمد که در مورد من به او بگویید که روزگاری کسی شبیه تو بود اما ولم کرد و دور شدیم و تمام شد....
این اتفاق برای من نمیوفتد....من شبیه قبلی ها نبودم یا بعدی ها شبیه من نخواهند بود،
منظور باطن است،عمق خواستن،عمق مهم بودن!!
خواهش میکنم فکر کنید، شما کسی برایتان مهم و ارزشمند است هیچوقت به هر طریقی نمیتوانید او را دور ببینید،همیشه اطرافتان است چون مهم است،همیشگی است،فنا ناپذیر....واقع بین باشیم.
به عنوان یک دوست ۷ساله،
هرچند مسیر این دوستی بالا و بلندی داشت!!اما به عنوان یک دوست میخوام باز هم ادامه داشته باشیم....
من خیلی چیزها یاد گرفتم و میدانم هنوز خیلی چیزها قرار است یاد بگیرم تو مسیر دوستیمان....
فقط میخوام باشید،باشید و باشید....و از من فرار نکنید،
میخوام بهم قول بدی؟؟
باشه مهربونم؟؟من همان آشنای دیروزم،هرچند روزگار غریبه مان کرده....